، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

جوجه زیبای مامان

تفریح های دخترکم

خیلی وقت بود برات ننوشته بودم دختر عزیزم یادم نمیاد چیا اتفاق افتاده از پنج شنبه پنجم تیر ماه می نویسم که با هم رفتیم خونه خاله حمیده  و نیروانا کوچولو رو دیدم یادم رفت بگم نی نی خاله حمیده 22 خرداد در بیمارستان بقیه ا... تهران به دنیا اومد تا عصر اونجا بودیم ساعت هشت بابایی اومد دنبالمون رفتیم بازار سنتی ستارخان بعدش هم خونه مامان بابایی جمعه ششم تیر ماه هم ساعت شش عصر با عمو حامد و خاله مریم رفتیم پارک نهج البلاغه خیلی خوش گذشت تا تونستی شیطنت کردی
7 تير 1393

کلمات سوین

دد مم بابا مه= عمه تازه انگشت اشارتو میاری جلو و هی تکون میدی و لغات نامفهوم میگی که ما متوجه نمیشیم و میگیم باشه
10 خرداد 1393

هفته ای پر از تفریح

دوشنبه پنجم خرداد= من  تو و بابایی رفتیم خونه آقاامیر دوست بابایی شام دعوت بودیم اخه فردا مبعث هست و تعطیله ارتین با دیدن تو گریه می کرد اون دوسالشه و تو کار خودتو ادامه می دادی انگار نه انگار چهارشنبه من و مامان آرتین و خاله مریم (اون یکی خانوم دوست بابایی)رفتیم خرید مانتو و تو بابابایی خونه بودی که متاسفانه من چیزی نپسندیدم و فقط برای تو کفش خوشگل خریدم لیمویی با پاپیون مشکی پنج شنبه  من و تو رفتیم خونه خاله حمیده - خاله زهرا و بچه هاش  هم بودن . ناهار آبگوشت خوردیم و  خاله حمیده کاپ کیک های خوشمزه پخته بود راستی نی نی خاله حمیده دو هفته دیگه دنیا میاد هوراااااااااااااااااااااااااااااا عصر با هم ...
10 خرداد 1393

سرما خوردگی سوین

داشتیم از بیرجند می اومدیم تهران من تو راه سرما خوردم یکشنبه مامان بزرگ زنگید و خبر اینکه سوین خانوم تب دارن رو گفتن خیلی نگران شدم عصر بابایی بردیمت دکتر گفت خدا رو شکر گلوت چرک نکرده و ملتهبه  قد 79 سانت وزن 10 و دویست دیروز خونه موندم و ازت مراقبت کردم اخه مامان بزرگ هم نوبت چشم پزشکی داشتن بهتر شده بودی خدا رو شکر  
30 ارديبهشت 1393

سفر با سوین

جمعه نوزده اردیبشهت نود و سه  من و تو و بابایی ساعت چهار صبح رفتیم بیرجند خونه مامان من عصر رسیدیم خیلی خسته شده بودی دایی یونس و مامان بزرگ با دیدنت کلی ذوق کردن که چقد خانوم شدی از همون روز شیطنت هات شروع شد دو شنبه رفتیم قاین خونه خاله سمانه و ستایش دختر خاله سمانه باهات حسابی بازی کرد عصر رفتیم خونه ناهید از دوستای مجردیم با پسرش پارسا بازی کردی و همه جا رو بهم ریختی و تازه بهت صد تومن کادو داد دستش درد نکنه شام رفتیم خونه دایی ابی  و شب همونجا خوابیدیم و بهشون زحمت دادیم صبح از همونجا رفتیم مناوند  سرخاک بابای من چقده عمرا زود می گذره چهار سال از مرگ بابای عزیزم گذشته خدای من حیف ش...
30 ارديبهشت 1393

اولین قدم های دخترگلم

امروز سوین جونم ده ماهش تموم میشه دیروز که رفتیم از خونه مامان بزرگ بیاریمش چند قدم راه رفت چقدر عمرا زود می گذره خدایا شکرت بابت سلامتیش عمه سولماز هم بهت دو تا عروسک و یه دست لباس کادو داد البته چند روز قبل هم دو دست لباس برات خریده بود دستش درد نکنه
14 ارديبهشت 1393