، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

جوجه زیبای مامان

عیددیدنی ها ی تهران

بیرجند عید دیدنی تموم شد اینجاشروع شد چهارشنبه شب عموحامد و خاله مریم از دوستای بابایی اومدن خونمون شب نشینی و عیددیدنی پنج شنبه  شب هم رفتیم خونه عمو امیر دوست بابایی شام اونجا بودیم عمو حامد و خانومش هم بودن جمعه ناهار هم رفتیم خونه خاله حمیده خاله زهرا اینا هم بوذن خیلی خوش گذشت یعنی 28/1/94 هفته قبل هم جمعه نهار خونه خاله زهرا بودیم بعد از خونه خاله حمیده رفتیم دیدن آیدا جون و عمه سهیلا
29 فروردين 1394

دختر مهربونم

گاهی وقتا می خوام خیلی زیاد دربارت بنویسم اماوقت نمیشه حالا می فهمم عشق فرزند یعنی چی گاهی وقتا صدام می زنی مامایی مامایی و میای موهامو می بوسی و من با این کارت عشق می کنم خیلی دوست دارم عروسک قشنگم  
18 فروردين 1394

عیددیدنی

ار زوز دوم عید مهمونها اومدن خونه مامان بزرگ و ما هم همش می رفتیم عید دیدنی با همه دوست شده بودی به مرغ می گفتی مخخ و همه می خندیدن به پار ک میگفتی پرررررررک جمعه ساعت 4 صبح هفت فروردین اومدیم تهران و از شنبه هم اومدبم سرکار  
9 فروردين 1394

مسافرت عید

بیست و نهم  اسفند 93 من و تو و بابایی رفتیم بیرجند خییییییییییییییییلی خوش گذشت رفتیم روز اول مناوند سرخاک بابابزرگ  
9 فروردين 1394

سوین در لواسان

پنج شنبه 2 بهمن ماه رفتیم با هم خونه خاله ملیحه همکارم رفتیم و ناهار بنه خوردیم الهام جون دوستشون هم بود خیلی خوشمزه بود شب بابایی اومد رفتیم خونه مامان بزرگ جمعه 3 بهمن هم با خاله حمیده اینا رفتیم لواسان باغ موزه وزیری استاد عمو کاظم خیلی قشنگ بود تو اونجا عکس انداختی الان می ذارم بعدش هم برف شروع شد  تو جاده جوجه کباب درستیدم و خوردیم همه نیگا می کردن برف!!!!!!!!کباب!!!!!!!!!! دوست دارم دخترم   ...
5 بهمن 1393

ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﻧﻔﺴﻬﺎﻳﺖ ﻏﺒﺎﺭ ﺩﺍﺭﺩ

ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻋﺠﻴﺐ ﻭ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺗﻨﮓ ﺍﺳﺖ ! ﺩﻟﺨﻮﺷﻲ ﻫﺎ ﮐﻢ ﻧﻴﺴﺖ ! ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ ﺩﻭﺭُ ﺑﺮﻡ ﻫﻢ ﮐﻢ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ ! ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺭﻭﻱ ﻟﺒﻢ ﻣﻴﻨﺸﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﻣﻴﺮﻭﻧﺪ ! ﻭﻟﻲ ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ... ! ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻢ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﺖ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﻴﮕﺬﺭﺩ ... ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻢ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ ﻳﺎ ﻧﻪ؟ ! ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻧﻲ ! ﻭ ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻲ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﻳﻦ ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﺯﺟﺰﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ ! ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﻣﺮﺍ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻨﺪ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻟﺖ ... ﭼﻪ ﺭﻭﺣﻴﻪ ﺍﻱ ﺩﺍﺭﻱ ! ﮐﺎﺵ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ ﻭ ﺑﺨﻨﺪﻳﻢ... ﺍﻣﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻨﺪ ، ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﻧﻔﺴﻬﺎﻳﺖ ﻏﺒﺎﺭ ﺩﺍﺭﺩ !!! ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺗﺎﺭ ﺍﺳﺖ !!! ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺑﮕﻮﻳﻢ ؟ ! ﺍﺯ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﻡ ﻧﻤﻴﺸﻮﻧﺪ ؟ ! ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻫﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﺷﺎﺩﻡ ﻧﻤﻴﮑﻨﻨﺪ ؟ ! ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎﻳ...
1 بهمن 1393

میخندم که جای زخمها را نبینید

میخندم... ساده میگیرم... ساده میگذرم... بلند میخندم و با هر سازی میرقصم... نه اینکه دلخوشم! نه اینکه شادم و از هفت دولت آزاد! مدتی طولانی شکستم، زمین خوردم، سختی دیدم، گریه کردم و حالا... برای 'زنده ماندن' خودم را به کوچه 'علی چپ' زده ام... روحم بزرگ نیست...دردم عمیق است... میخندم که جای زخمها را نبینید ...
1 بهمن 1393