، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

جوجه زیبای مامان

زیادی خوب بودن خوب نیست

      زیادی که خوب باشی دیده نمیشوی میشوی مثل شیشه ای تمیز کسی شیشه ی تمیز را نمیبیند همه به جای شیشه ، منظره ی بیرون را میبینند ولی وقتی شیشه کمی بخار بگیرد وقتی کمی منظره ی بیرون را بد نشان دهد همه آنرا میبینند همه سعی میکنند تمیزش کنند زیادی خوب بودن خوب نیست زیادی که خوب باشی شکننده تر میشوی با هر قدرناشناسی دلت ترک بر میدارد میشکند تکه های شکسته را در دستانت میگیری نگاه میکنی به نتیجه ی زیادی خوب بودنت زیادی خوب بودن خوب نیست زیادی که خوب باشی به زیادی خوب بودنت عادت میکنند آنوقت کافیست کمی بد شوی همه گمان میکنند زیادی بدی &nbs...
8 شهريور 1394

عقد کنون دختر خاله

چهارشنبه  چهار شهریور عقد کنون فاطمه سادات دختر خاله بزرگت بود امیدوارم خوشبخت بشن  نمی تونستم ببرمت  تو خونه مامان بزرگ مونی   و وقتی مراسم تموم شد من دایی یونس و خانومش اومدیم دنبالت و از خونه مامان بزرگ رفتیم خونه خودمون  دایی یونس و خانومش تا جمعه عصر خونمون بودن بعدش هم باهاشون رفتیم پارک آب و آتش و پل طبیعیت  هر چی بگم این چند روزاذیتشون کردی نگم بهتره خیلی شرمندشون شدم  ...
8 شهريور 1394

تولد دو سالگی سوین

11تیر پنجشنبه  مامان بزرگ اینا رو دعوت کردیم خونمون چون تولددت هم 14 تیر بو دگفتیم یه کیک تولد هم بگیریم بابایی کیک تولد باب اسفنجی خرید و منم لازانیا و قورمه سبزی پختم و برات جشن گرفتیم مامان بزرگ و بابابزرگ 100تومن عمه سهیلا و آیدا و عمه سولماز و عمو ایدین  هم اساب بازی و عروسک دستشون درد نکنه حالا بعد برای خاله ها یه تولد میگیریم ...
30 تير 1394

سوین در انزلی

جمعه 26 تیر ماه من و تو و بابایی  و بابابزرگ رفتیم بندر انزلی ویلا گرفتیم و خیلی خوش گذشت بعد از صبحانه رفتیم مرداب و بعدش هم ناهار خوردیم شنبه صبح هم که عید فطر بود رفتیم آستارا که خیلی شلوغ بود گ دریا هم کنار ویلا بود و تو داد می زدی دریااااااااااااااااااااااااااااااااااا خیلی ذوق زده بودی کلمات جدیدت: مامان عشق منی ؟ جون منی؟ مامان بزرگ بابابزرگ دوست دارم
30 تير 1394

مهمونی های اردیبشهت

سه شنبه عصر  مامان  بزرگ گفته بود برم خونشون دنبالت تا اونا با عمع برن نمایشگاه کتاب که به ناگاه خاله حمیده به دادم رسید مثل همیشه و چون خاله سمانه هم از بیرجند رفته بود خونشون شوهر خاله سمانه رفته بود خونه مامان بزرگ و تورو تحویل گرفته بود عصر هم تو با خاله سمانه اومدی خونه وکلی با ستایش بازی کردی چهارشنبه من سرکار نرفتم و اونا عصر رفتن بیرجند صبح پنج شنبه هم دایی بابایی هم اومد خونمون و هنوز هم  هستن
27 ارديبهشت 1394

تو بخند تا من شاد باشم

پنج شنبه شب خانوم دایی یونس اومد خونمون اخه امده بود نمایشگاه کتاب شب خونه ما موند اینقدر ذوق کرد بودی که نگو همش دور و برش می پلکیدیو باهاش نامفهوم حرف می زدی می گفت خاله جمعه بعد ناهار هم رسوندیمش مترو تا دوباره بره نمایشگاه بعد رفتیم خونه خاله حمیده تا لوازم  مهناز جونو  برسونیم  خونشون چون شب می خواست بره اونجا بعد هم خونه مامان بزرگ که شام موندیم خوش گذشت هر جا که تو بخندی من هم خوشم       ...
20 ارديبهشت 1394

دختر نازم

دختر گلم دیگه داره دو سالش میشه دندوناش تقریبا همه درآومده بزرگ شده کلمات را نامفهوم میگه نخاوه= نمی خوام بلیم= بریم سلام مامان بابا عمه و خاله و دایی و ... یکشنبه شب 30 فروردین دایی جواد با خانوادش از مشهد اومدن البته قبلش خونه خاله ها رفته بودن اون شب تا فردا کلی با سیدمهدی و فاطمه سادات بازی کردی دوشنبه رو مرخصی گرفتم و ناهار خاله حمیده هم اومد ساعت 3 عصر دایی اینا رفتن شمال و خاله حمیده تا عصر موند   جدیدا خیلی دلگیرم از همه و همه چی نمی دونم ادما فرق کردن یا من دارم عوض میشم خیلی دلم گرفته تنها دلخوشیم سوینه ...
2 ارديبهشت 1394